افسانه ها

ساعت یک و سی و پنج دقیقه، یک سال و یک ماه و سه روز بعد از بیابان های یزد.

-----------

بی هدف. با انگیزه.

-----

یک بار زندگی من

یک بار زنده گی من

باور کن تو اصلا مهم نیستی عزیزم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 آذر1393 توسط S |


قالی باف. پروژه جدید معاونت منطقه قبل از انتخابات تحویل شود. پول شما برای بعد. همسایه بالایی. شما معتادی. دفاع. از هیچ. شبیه سازی بی فرهنگی رانندگی با دستگاه تحریم شده. به گای ما به کام شما. باز ما. شریعت. حالی درون پرده بسی فتنه می رود. افتاد. رئیس سازمان همدرس ماست. ای وای. spss. کتاب فرنی و زویی رو نخوندم. چی خوندم. حتی حسرت حرص کتاب. روزها. برق. دیر شده. پول. استفاده نابجا از جا. زمان رفت. یاد چیتگری که نرفتم. دلم که میگیره برای هر دیوثی گاهی. میخندم. ول نمیکنه. آخه چی میخوای از بقیش. باورش نمیشه من همون باشم. بست فرندز و چرندیاتی که تفیدیم در عنفوان جوانی. غلط املایی گزارش شرکت. سینکرو ناقص بود. مدرکم چند. پنیر پیتزای خام هم خوشمزس. شعرش حسودیمو در آورد. زد بیرون پیرزن سلیته. اجاره خونه رو میشه داد. بوی زغال و شکوفه گیلاس. سینوهه کمدی. نفهم خود نما. من. پول. کتاب. ادای شعور. طلاق. میخواستم وقت. برادر بزرگتر. سربازی. مشروب در شکسته. جلسه سازمان. انتخابات. دفاع. 6 نفر. 6. تایپ احساس. خنده. نفهمید کثافت بچه. نه. فقط بچه. خوب بود. بهتره. بگذره بهتره. شنای چشم بسته نمیخوام عاشق بشم اگه بدونه نمیخواد بفهمه. هنوز عجیبه و عقم میگیره از اداش. خاک تو سر همه اونایی که تو سرمن. به سعید زنگ نزدم. یادم رفت چون به نظرم مهم نبود. دیگه آخرشه داره تموم میشه. کتاب نخوندم. حسودی برام مهم نبود. بی پولی. شاشیدم تو فکرم که جای خالیش به اندازه کافیه نه بیشتر از اونیه که احساسم بهم بگه دیگه وقتشه. مادر. زیر پاش کثیفه و نمیدونه. دختر رو پشت بوم ندو: پیر-زن. مگه من دلم نمیخواد:من. پول. داشت خوابم میبرد. دختر. سایکو. سرما. خورده گی. کی تابعو طراحی کرده. ریدم تو حقیقتتون. من پر از ادعای یکم واقعیم. چیو ول کنم که به چس بندم. با ادب اسکول باش و بی شعور شجاع.کار نکردم امروزم. لقمه حروم بچمو دیوث نکنه یوقت. دلم گرفته بود. ندیدمش ولی خوشم اومده. تو این سن خیلی بده. 4 سال چند وقتیه نیومده سراغم. ولی ضایس. بنتون نرفتم ولی ادیداس میزنه. تا ایران زمین دوره. نمیخوام کسی بدونه. گوزگوز افتادی. میدونه و خودشو ان کرده. نفهم تر از این حرفاس. لوس. دردم میاد گرفته دل. بلاگر واقعی. رفت اونی که میخوندم. دلم سوخت برای بدبختی که فکر کردم جاش بودم یه وقت. ولی اونه که بد بخت خودشو کم دید. اولین عشقش با کس دیگه به تخمم. تو کی هستی که تو فکر من کیم که باشی یا نباشی دلم میگیره. میخوام گوزم صدا داشته باشه. دعای امروز. ارزو. استغفرالله رو 4 ساله نگفتم. بلوغ زودرسم دیر شد. شنبه سیمولاتور و سازمان گزارش تز لامسب. پرسشنامه پر کن. نخوندم. کتاب. داور. خرکی. زدنش. زنش. بدبخت. حسودیم نمیشه. داف کم نیست. خاک تو سرم. کتاب. ادای. بازیگری. مشاوره. اراک. شرابیه تهش. دلم نمیسوزه. له شد بادمجون با قارچ. میرزاقاسمی بهتر از باقالی قاتوق نیست. استفاده شدش تو کشو بود. مگه فضولی. هنوز به عسل رو شلوار میخندی بچه. بخورش. آخی. خی دو. زد خواهر ما رو این آمار. سیگار. وحید. سربازی. یادم نمیاد صاب نطفه رو. خوابش ناز بود. تموم نشده. بهتر میاد. تو که میگی نمیدونی و نداشتی. دنیات فرق داره. داشت. میخواست. نداشتی. نمیخواستی. داشت. سگ خورد تخم زنده گی تو. چالوس. پارتی. دلم سوخت. خوندم ولی. بر پدر آمار. شعور نم کشیده. چیزی نیست. کلاس فوق برنامه. زبان فرانسه. قالی بافی.

 

+ نوشته شده در جمعه 20 آبان1390 توسط S |


اشک رازی است

لبخند رازی است

عشق رازی است

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم

مرا فریاد کن.

احمد شاملو

+ نوشته شده در شنبه 25 دی1389 توسط S |


نامرتب، مسروقه، مهم.----------------شاید بعدن مرتب شود

 

 

در فرايند اجتماعي شدن ، دخترها انرژي بسياري را صرف آن مي كنند كه باكره بودن خود را حفظ كنند. و اين خصوصيت جسمي ، باعث مي شود كه دخترها خيلي زودتر از پسرها با جامعه پيرامونشان درگير شوند و ذهن شان مشغول به چيزهايي شود كه واقعا مهم نيستند ، اما جامعه آنرا مهم كرده است.

در واقع منظورم اين است كه دخترها بخاطر انتظارات اجتماعي ، هزينه هاي زيادي را در فرايند اجتماعي شدن مي پردازند و در مقابل چيز زيادي بدست نمي آورند.

 

از منظري ديگر در سطح جامعه نيز بسته به اينكه در سلسه مراتب ارزشهاي اجتماعي چه چيزهايي در اولويت هستند بر نوع روابط ميان افراد تاثير بسياري دارد.

وقتي در جامعه اي همچون ايران كه خانواده و ضرورت تشكيل آن ، در راس ارزشهاي اجتماعي قرار دارد ، به ناچار نيز ميان غيرهمجنس ها قانون « همه چيز يا هيچ چيز » برقرار مي شود. بدين شكل كه يا اصلا رابطه اي وجود ندارد و يا به محض برقراري ارتباط ضرورتا بايد به ازدواج ختم شود و گزينه سومي نيست.

و اين مشكلي است كه نسل جديد با آن مواجه است. اين نسل روابط آزاد و متعددي را تجربه مي كند اما از آنجا كه در جامعه ايراني ازدواج امري مقدس است ، ازدواج به سرعت هدف رابطه مي شود و تعهد و احساسات جايگزين تفاهم و عقلانيت را مي گيرد. در واقع دختر و پسر قبل از اين كه هم را بشناسند به يكديگر تعهد مي دهند كه با هم بمانند !

و بدين طريق رابطه اي آزاد و آگاهانه به يكجور اجبار عاطفي- احساسي تبديل مي شود كه با شناخت بيشتر محكوم به شكست است و در آن يكي يا هر دو دچار ضربه روحي مي گردند ، و از آنجا كه ريشه هاي انديشه نزد دخترها هنوز بر همان احساساتي بودن و شكننده گي گرايش دارد ، اين تجربه براي آنها بسي دردناكتر است.

حال به نظرم براي بهتر شدن اوضاع مي توان در رابطه با ديگري ، گزينه سوم را انتخاب نمود. يعني ارتباطي كه لزوما به ازدواج ختم نگردد. اگر سلسله مراتب ارزشهاي جامعه تغيير كند و در آن شناخت ، آگاهي و عقلانيت در راس قرار بگيرد ، و انسانها اهداف متعددي را در زندگي داشته باشند ، و ازدواج تنها هدف زندگي شان نباشد ، آنگاه قانون همه چيز يا هيچ چيز از بين مي رود و افراد مي فهمند كه مي توانند با جنس متفاوت شان انواعي از ارتباطات ( همكاري – دوستي – عاشقانه و ... ) را داشته باشند بي آنكه الزام به ازدواج وجود داشته باشد.

 

 

-----------------------------------------

 

  در جامعه اي كه تحت تاثير تلقين هاي مذهبي ، از يك سو غرائز تا بدين حد پست و بي ارزش تعبير مي شوند ، و بر سركوبي شديد « ميل طبيعي جنسي » اصرار مي رود و جزء رازهاي پنهان زندگي اجتماعي است و نيز از سويي ديگر در جامعه اي كه خانواده و ضرورت تشكيل آن در بالاترين سطح از ارزشهاي اجتماعي قرار دارد و در مقابل « مجرد ماندن » نوعي آسيب اجتماعي ، و نقصان ديني تلقي مي گردد و تحقير مي شود ، پرواضح است كه اين دو پديده ميل جنسي و ازدواج در اذهان افراد جامعه بزرگتر از آنچه واقعا هست ، جلوه مي كند و در نتيجه شاهد ازدواج هايي بسياري هستيم كه نخستين و بيشترين انگيزه آنرا نيازهاي جسمي ، اجتماعي و اقتصادي ، تشكيل مي دهد.

افراد ازدواج مي كنند تا از آنچه براي سالها در درونشان سركوب كرده اند رهايي يابند و همچنين با متاهل شدن ، از پشتيباني مالي برخوردار شوند و به منزلت اجتماعي بالاتر ، و تاييد اجتماعي برسند و از فشارهاي اجتماعي اي كه به لحاظ مجرد بودن ، متحمل مي شدند ، رها گردند.

در اين جا عشقي كه ميان دو جنس متفاوت اتفاق مي افتد ، بيشتر تحت تاثير جنبه هاي ظاهري فرد مقابل ( مثل زيبايي ظاهري ، خوش تيپ بودن ، درآمد خوب و ... و نيز انتظارات و توقعات ديگران : مثل ترس از خانه ماندن! ) شكل مي گيرد ، و چون ريشه هاي اين ارتباط از غرائز و انتظارات اجتماعي و اقتصادي بر مي خيزد ، آنها بدون پيش زمينه ي تفاهم عقلاني و احساسي كنار يكديگر قرار مي گيرند و تنها پس از ازدواج است كه با برطرف شدن نيازهايشان ، خود را مجبور مي كنند كه حال كه با هم هستند ، يكديگر را دوست بدارند و جنبه هاي رواني و روحاني تري به ارتباطشان ببخشند ، كه ممكن است به لحاظ عدم هماهنگي روحي و رواني نتوانند در اين امر موفق گردند (2).

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389 توسط S |


sad sunday

last sunday

lonely sunday

sunday

sunday

sun

day

...



that would be good, If I dare to act.



+ نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389 توسط S |


1-

bussines


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389 توسط S |


کی میدونه عشق چیه؟ کی میدونه عاشقا چه شکلین؟  اصلا عشق زمینی وجود داره؟  یک پسر یا یک دختر معمولی میتونن احساس عشقو تو وجودشون بفهمن؟  
شاید عشق یه احساس آسمونیه، که فقط مولانا و طرفداراش اونو میفهمن.
 حافظ میگه:

        در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز 
                                                         هر کسی بر حسب فکر ،گمانی دارد

من حافظ رو خیلی قبولش دارم.  ولی فکر میکنم عاشقم.
از کجا معلومه؟  شاید فقط به خاطر خوشگلیش باشه.  شاید چون بیشتر از بقیه جلوی چشمم بوده. شاید به خاطر لباساش، طرز راه رفتنش یا...
وقتی میخوام به خودم ثابت کنم که عاشقش شدم، میبینم غیر از اینا هیچ بهونه ی دیگه ای ندارم.
تازه اگر هم واقعا دستش داشته باشم، تا وقتی بهش نگم که اون چیزی نمیفهمه.  حتی اگه روزی ده بار ازش جزوه بگیرم یا راجع به آز مقاومت سوال کنم.
فکرکنم تا حالا اون قدر فرصتهای صحبت کردن رو از دست دادم که خودشم دیگه فهمیده که یه چیزی میخوام بگم ولی عرضه شو ندارم. 
ولی حالا دیگه مثل چند ماه پیش نیست که با خیال راحت برم سر کلاسا بشینم و با خیال راحت به این فکر کنم که چه فرصتی برای صحبت کردن پیش بیارم.

امروز دوباره دیدم (هرمس) داره باهاش حرف میزنه .(آرس) هم اون طرف، تو راهروی (تارتاروس) ایستاده بود.
 میدونستم که هرمس خودش قصدی نداره، اون به کمک (هلن)خانوم که دوست آقا(پاریس)هست با  (آفرودیته) آشنا شده بود و به همین خاطر راحتتر از من میتونه باهاش حرف بزنه. در ضمن (هرمس) از خجالت و شرم و این چیزا ،تقریبا هیچی نمیدونه. ولی بازم نمیتونه با همون حالت پررویی تو چشمای آفرودیته نگاه کنه.
حالا همه اینا اشکالی نداره، مشکل اصلی اینه که چند وقتیه که هرمس خان دوست صمیمی آقا آرس شده. به خاطر همینم هست که هی با آفرودیته صحبت میکنه تا بالاخره یه بار موضوع آرس رو پیش بکشه و مخ آفرودیته رو بزنه. آخه قبلا چند بار وقتی خود آرس میخواست حرفشو به آفرودیته بگه ،همون اول کار ضایع شده بود. خودمونیم ،آرس هم با همه ی قلدریش مثل خودم بی عرضست!
امروز وقتی دیدم دوباره دارن حرف میزنن، اول از کنارشون رد شدم، وقتی چند قدم رفتم ،با خودم گفتم خیلی احمقانست که بذارم از این فرصت به راحتی استفاده کنن. سریع برگشتم و رفتم جلوشون، پریدم وسط حرفشون و گفتم: ببخشید خانوم آفرودیته(کاش می شد واقعا با همین اسم صداش کنم) جزوه استاد (اوراکل)  رو شما کامل دارین؟ یه کم مکث کرد و با یه حالت تقریبا بی تفاوت (که این برخوردش یکی دو هفتست که اعصابمو به هم ریخته) گفت: آره، ولی الان همرام نیست.
گفتم: پس  فردا اگه میشه با خودتون بیارین. گفت باشه و من رفتم.
ولی امشب دیگه نمیشینم با خودم فکرکنم و نقشه بکشم که فردا چه شکلی باهاش حرف بزنم. چون تا حالا همیشه این کارو کردم و بعدشم هیچ کدوم از نقشه هام اجرا نشده. به قول رفیق :«اگه میخوای زئوس رو بخندونی برای آینده نقشه بکش!»
این دفعه میرم جزوه رو میگیرم و هر فرصتی که پیش بیاد مربوط یا نامربوط حرف میزنم. البته زیادم شر و ور نمیگم!    یه حرفایی هست که الان چند روزه دارم فکر میکنم باید حتما تو اولین فرصت بهش بگم.  مثلا اگه احساس کنم دوباره داره کم محلی میکنه، بهش میگم:«ببخشید، شما از من بدتون میاد؟»  فکر کنم بعد یه جواب باحال بده.          یا اینکه بین حرفام بهش بگم:«شما فکر میکنین اینکه همش بهتون میگم جزوه بیارین یا سوال درسی ازتون میپرسم به خاطر درسه؟ نخیر اینا همش بهونه ست واسه حرف زدن با شما.          البته فکر کنم این تیکه دومی رو دیگه نتونم بگم!   ولی بالاخره چی؟  الان موقعیت اضطراریه. از یه طرف هم میترسم اگه اینجوری باهاش حرف بزنم و بعد یه کم حرفا رو به جاهای جالب بکشونم! از درساش بیفته. هر چند اگه من هم هیچ کار نکنم، آرس و اون رفقای احمقش که به درسای آفرودیته فکر نمیکنن.    حالا خودمونیم، آفرودیته همین حالا هم درس نمیخونه! نمیدونم چه کار کنم.                         کمکم کنین.                       کمک......   چون زنسیم میشود زلف.....پر شکن                                                   وه که دلم چه یاد از آن عهد شکن نمیکند

عاشقا چه شکلین؟

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389 توسط S |


... 4 سال پیش              

شروع

 

یه روز هفاستیوس دوباره تنها توی دانشکده ی صنعتگری نشسته بود . چند قرن بود که تو فکر آفرودیته بود و هنوز هیچ کار نکرده بود،دیگه حوصلش از بلا تکلیفی سر رفته بود، با خودش میگفت:«من که عرضه ندارم باهاش حرف بزنم ،تازه اگه حرف بزنمم خودمو خراب کردم، آخه مرد حسابی تو چه جوری روت میشه با آفرودیته صحبت کنی؟ هفاستیوس زشت و بی عرضه کجا و آفرودیته خانم زیبا کجا؟  شاید با آرس (Ares) بیشتر به هم میان. انگار زئوس هم نمیخواد ما به هم برسیم.»

 هر وقت به هم میرسیدن هواسشونو به یه طرف دیگه پرت میکردن و خیلی عادی از کنار هم میگذشتن( هفاستیوس از خجالت و آفرودیته...)، حتی یه سلام خشک و خالی هم تو کار نبود. هفاستیوس نمیدونست آفرودیته چه جوری درباره ش فکر میکنه؟ اصلا بهش فکر میکنه؟

دوباره همون فکرای به کله هفاستیوس اومده بود:« آخه تو رو چه به این کارا ؟ اومدی دانشکده ی صنعتگری برای این چیزا؟ مثل بچه ی آدم سرتو بنداز پایین بیل بزن.»

 

این قصه هنوز ناتمومه ، شما فکر میکنین دنباله ش چی میشه؟ اگه جای هفاستیوس بودین چه کار میکردین ؟ اگه جای آفرودیته بودین چی؟

 

پست بعدی رو وقتی مینویسم که .....           نمیدونم کی مینویسم ولی احتمالا راجع به آفرودیته( الهه ی زیبایی) مینویسم.

 

شاید دفعه ی بعدی که مینویسم ، (اگه زئوس بخواد) داستان به جاهای جالب تری رسیده باشه و دیگه این قدر ضد حال نباشه.

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389 توسط S |


+ نوشته شده در پنجشنبه 13 اسفند1388 توسط S |


with special thanks to my dad, someday I thought he was disgusting. maybe I like him know, or maybe I am him know.

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388 توسط S |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

حقیقت؟
همین سوال اونقدر ارزش داره که بقیه زندگیم رو وقفش کنم. (فعلا اینجوری فکر می کنم.) قراره که اینجا خودم رو نشون بدم. خوب هر چی که بخوام رو نشون میدم شاید بعضی از چیزایی که نمیخوام نشون بدم رو هم شما ببینین. اون دیگه دست من نیست.
نکته ی مهم:" جدیدا فهمیدم که اگه میخوام راجع به نوشته های یه نفر نظر بدم بهتره که اول یکم نوشته های قدیمی و جدیدشو زیر و رو کنم، بعدشم برای هر مطلبی که نظر داشتم تو همون بنویسم. اگر هم حوصله دیدن وبلاگ و خوندن نوشته هاش رو ندارم اصلا نظر نمیذارم. نه اینکه همون نوشته ی اولش رو یه نگاهی بندازم و یه چیزی براش بنویسم که خوشحالش کنم مثلا!. قبلا واقعا همینجوری فکر میکردم. (چقدر فکر کثیفی داشتم قبلا!) فکر کنم صاحب وبلاگ وقتی ببینه فکر پارسالش هم برای من ارزش خوندن داره خوشحال می شه (البته خوشحالی اون اصلا برام اهمیت نداره!). مهم اینه که من وقتی دستم رو یکم تو مغز یه آدم فرو میکنم و از اون تهش فکرای یکم قدیمیتر ولی بکرترش رو در میارم فکر میکنم بهتر فهمیدمش (اگه برام مهم باشه که بفهممش)."
در ضمن این عکس بالایی فقط برای نوشته ی روی چترشونه که برام قشنگه، وگر نه این خرسای مسخره هراز مدل دیگه هم کنار هم کپیدن(نشستن) ولی اون نوشته رو چترشون نیست. رو چتر هم نوشته :
"friendship , forever "


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1393

آبان 1390
دی 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
فروردین 1387
آذر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386


آرشیو موضوعی

افسانه ها(myths & legends )
شخصیت ها
چرک نویس
نوشته های تحقیقی
برداشت آزاد


پیوندها

گروه کتاب (نه تمام امید من به آینده خودم و جامعه)
باور (یک شاعر، یک متفکر)
دکتر لوهو (واقعیت=حقیقت)
مه تاب (دلنوشته های او و آنها...)
پرنیان هفت رنگ (خاطره)
اسطوره پژوهی ایران (معما)


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin