تبليغاتX
افسانه ها

losttruth

S

losttruth

http://losttruth.blogfa.com

افسانه ها

افسانه ها

افسانه ها

حقیقت؟
همین سوال اونقدر ارزش داره که بقیه زندگیم رو وقفش کنم. (فعلا اینجوری فکر می کنم.) قراره که اینجا خودم رو نشون بدم. خوب هر چی که بخوام رو نشون میدم شاید بعضی از چیزایی که نمیخوام نشون بدم رو هم شما ببینین. اون دیگه دست من نیست.
نکته ی مهم:" جدیدا فهمیدم که اگه میخوام راجع به نوشته های یه نفر نظر بدم بهتره که اول یکم نوشته های قدیمی و جدیدشو زیر و رو کنم، بعدشم برای هر مطلبی که نظر داشتم تو همون بنویسم. اگر هم حوصله دیدن وبلاگ و خوندن نوشته هاش رو ندارم اصلا نظر نمیذارم. نه اینکه همون نوشته ی اولش رو یه نگاهی بندازم و یه چیزی براش بنویسم که خوشحالش کنم مثلا!. قبلا واقعا همینجوری فکر میکردم. (چقدر فکر کثیفی داشتم قبلا!) فکر کنم صاحب وبلاگ وقتی ببینه فکر پارسالش هم برای من ارزش خوندن داره خوشحال می شه (البته خوشحالی اون اصلا برام اهمیت نداره!). مهم اینه که من وقتی دستم رو یکم تو مغز یه آدم فرو میکنم و از اون تهش فکرای یکم قدیمیتر ولی بکرترش رو در میارم فکر میکنم بهتر فهمیدمش (اگه برام مهم باشه که بفهممش)."
در ضمن این عکس بالایی فقط برای نوشته ی روی چترشونه که برام قشنگه، وگر نه این خرسای مسخره هراز مدل دیگه هم کنار هم کپیدن(نشستن) ولی اون نوشته رو چترشون نیست. رو چتر هم نوشته :
"friendship , forever " حقیقت؟ گمشده.

افسانه ها

افسانه ها
حقیقت؟ گمشده.
تنهایی

ساعت پنج عصر بود . پنجره ی اتاقم باز بود و نسیم ملایم و خنک بهاری پرده ی سفید اتاقم را می رقصاند. با خود گفتم چه جالب است که بدون هیچ سازی می شود به راحتی رقصید. بلافاصله با کمی تردید به این نتیجه رسیدم که احتمالا صدایی وجود دارد که من دقت نکرده و آنرا نشنیده ام. حدسم درست بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت توسط S |
آشنا-خاطره-زندگی

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت توسط S |
شعر

میانه اردیبهشت- میانه فروردین ۸۷:

 

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای

 بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

    زهری چکیده از بن دندان صد امید

    زهری                  چکیده از بن دندان صد امید

    زهری چکیده                           از بن دندان صد امید

    زهری چکیده از بن دندان                                    صد امید

 

 

این منم.

------------------------------------------------

پ ن: امشب یه نفر باعث شد بعد از مدت زیادی من یه جور دیگه یه خودم نگاه کنم. معمولا فکر میکنم همون چیزی هستم که میخوام باشم. ولی انگار فقط فکر می کنم که اونی که فکر میکنم هستم. از حرفاش یاد مولانا افتادم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت توسط S |
آدمخواری: یک تابوی باستانی

پیشینه تاریخی:

"یک روز وارد روستایی شدم و در حالی که به تکه های گوشت بر سر نیزه ها که در حال کباب شدن بود اشاره می کردم پرسیدم: "شما بدن انسان را می خورید؟؟" بلافاصله گفتند: 'Io; yo te?' . بله، شما نمی خورید؟. و بعد از چند دقیقه رییس قبیله با یک ظرف به پیشواز آمد، ظرفی که در آن تکه های بزرگ گوشت بود، و واضح بود که گوشت انسان است. به نظر می آمد که وقتی پیشکشش را رد کردم واقعا ناراحت شد."

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت توسط S |
نطق پیش از دستور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت توسط S |
گم بودن یا گم شدن؟

 

_ جُستن، یافتن و آن‌گاه
                      به اختيار برگزيدن
                               و از خويشتن ِ خويش
                            باروئي پي‌افکندن
ــ
 

اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.

 کوه. یکی از دفعات قبل، کوهنوردی را دیدم که اتفاقا نقاش هم بود (شاید هم اتفاقی نبود) . قدمهای محکم و مطمئن بر می داشت، اما به خاطر راه و محکم بودن یا صاف بودن آن نبود ، به خاطر خودش بود، اونقدر گم شده بود و اونقدر پیدا کرده بود که به خودش و "توانستن" ایمان آورده بود، یاد حرفای آقای پدر افتادم: "ما خودمون رو باور نداریم".(آقای پدر هم مطمئن حرف میزد.) چرا؟ شاید چون یاد نگرفتیم خودمون مسیر پیدا کنیم. دوستم میگه آدم اگه گم نشه به خودش و خداش توهین کرده.حالا میفهمم.

کوهنورد میگفت که تا بحال چندین یار در کوه گم شده. بازم یاد حرفای آقای پدر می افتم که کوه رو با زندگی مقایسه میکرد. حالا میتونم جوابای جالبتری به سوالش بدم.

 مطمئنا خیلی راحتتره که مسیر خودمون رو از بین مسیرهای رفته انتخاب کنیم، و یا راهی که اومدیم رو برگردیم و باز... . اینجوری راههای رفته رو صافتر و مطمئنتر میکنیم و میتونیم فکر کنیم که برای آیندگانمان هم خدمتی کرده ایم و راه رو براشون ساده کردیم. همون فکری که گذشتگان ما برای ما داشتند. نشونه های این راههای رفته مشخصه، هر جایی که بوی گند روزمرگی و تکرار، یاس و افسردگی ،پیری و تنبلی و ذلت میاد، هر جایی که قبرستانی از تن های بی روح و اجساد موجودات دوپای جونده و رونده (به هیچ کجا) پر شده. دیدن این نشونه ها سخت نیست، ندیدنشون سخته. فقط با نعمت نادونیه که میشه بین اونا زندگی کرد و خوش بود.

اگه من میخوام کوهنورد بشم( زندگی رو زندگی کنم)، شاید بدون گم شدن امکان نداشته باشه، شاید در مسیر کوهنورد شدن لازم باشه که بارها گم بشیم، تا پیدا کردن مسیر رو یاد بگیریم. شاید قراره که فایده ی گروههای دوستی و همدلی هامون رو (اگه بتونیم داشته باشیم) تو چنین موقعیتهایی بفهمیم.

شاید اگه چندین بار در مسیرهای بیراهه ی کوه، دلهره و ترس واقعی رو تجربه نکنیم. ترس نرسیدن. ارزش گشتن به دنبال مسیر رو بفهمیم و همیشه یک جوینده باشیم، حتی اگه یابنده نباشیم.

اگه از گم شدن بترسیم، هیچ وقت گشتن رو یاد نمیگیریم.

                  _گشتن، یافتن

                               و آنگاه

                                  به اختیار برگزیدن

                                                     و دوباره گم شدن ... .

--------------------------------------------

۱-همه این حرفا میتونه یه توجیه برای  گندی که روز جمعه زدم باشه!   و یا یک فریاد دیگه برای تخلیه ی مقداری از تردید و ترسی که تو تنهایی آزارم می ده.(یک آزار لذت بخش).              شاید بشه با دو دید به قضیه نگاه کرد.

۲-شاید میشد همه این نوشته رو تو یه جمله راجه به گم شدن و ترس و یافتن و ترس دوباره خلاصه کرد. دوستم اینجوری نوشته بود. اما پاک کرد نوشتشو.

+ نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت توسط S |
اخراجی ها با هم می مانند.

امشب فیلم اخراجی های 2 رو دیدم.

دوباره یک فیلم پر از دروغ، پر از کلیشه. یک فیلم کاملا تجاری. یک فیلم عوام فریب. پر از آدمای سیاه و سفید. و خاکستری های مصنوعی. اما سکانس آخر فیلم اشکم رو در آورد. هر چقدر هم آرمانی یا حتی دروغی باشه. از وقتی که تصمیم گرفتم گریه کردن رو فراموش کنم، فقط دو بار پای فیلم بغضم ترکیده. یه بار میم مثل مادر بود (که البته اشک من ربطی به مادر نداشت) ، بار دوم هم امشب بود.

سکانس آخر فیلم همه با هم می خوندن: ای ایران ،ای مرز پر گهر .....

مهم نیست که چقدر ایده آلی یا حتی دروغی بود. حتی اینم مهم نیست که چی می خوندن.

 مهم اینه که همه باهم می خوندن. همه باهم.

همه با هم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت توسط S |
به مناسبت سال نو(!)

به مناسبت سال نو(؟!)

سعی کنید با همون ریتم مرغ سحر بخونید:

نوبهار است، گل به بار است               

                         ابر چشمم، ژاله بار است

                                          این قفس چون دلم تنگ و تار است 

شعله فکن بر قفس ای آه آتشین

                   دست طبیعت گل عمر مرا مچین        

                                      جانب عاشق نگه ای تازه گل از این

                                                                       بیشتر کن...

        مرغ بیدل ،شرح هجران، مختصر ،مختصر ،مختصر کن.

عمر حقیقت بسر شد  

       عهد و وفا بی سپر شد

                                     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت توسط S |
مناظره X و Y

یکی از جمعه های آبان 87،

 صبح آزمون پارسه دادم. عصر از یک سخنرانی بر می گشتم. نوشتم.

 

ایکس: من کی هستم؟

وای: میخوای بدونی؟

ایکس: نه، وقت تلف کنیه.

وای: وقت؟!

ایکس: چرا خوش نگذرونیم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت توسط S |
فارغ التحصیلی

خرداد87، نامه ای که قرار بود همه بچه ها برای جشن فارغ التحصیلی بنویسن. من فکر کردم راه خوبیه برای نزدیکتر شدن بچه ها. شاید خانوم اعتصامی هم که این ایده رو داده بود همین فکرو میکرد اما نمی دونم چرا نشد. کاش میتونستم بیشتر کمک کنم .

سفر کوتاه بود و جانکاه

                            اما یگانه بودو هیچ کم نداشت.

تو دانشگاه خیلی چیز یاد گرفتم، یه کم درس، یه عالمه زندگی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت توسط S |