|
اردیبهشت ۸۷ : من دیگه حوصلم از متفاوت بودن سر رفته. الان که فکر میکنم، احساس میکنم مدت زیادی بود (تقریبا زیاد)، (نسبتا)، که داشتم سعی می کردم متفاوت باشم، شاید فقط می خواستم ادا در بیارم. هنوز نمیتونم خیلی دقیق خودم رو نگاه کنم، باید بیشتر بگذره، شاید. اگه دیر نشه. زندگی عادی چه مشکلی داره؟ "زندگی عادی"؟ اصلا مگه میشه عادی زندگی کرد؟ نمی شه. نسبیه. ولی چند وقته (تقریبا خیلی وقت)، (نسبتا خیلی وقت) که سعی کردم تکرار کنم. زندگیم رو میگم. باید اونقدر تو یه مسیر رفت و برگشت کوتاه و مسخره برم و برگردم تا به زندگیم و خودم مسلط بشم، تا هر کاری که میکنم بدونم نتیجش چی میشه. میگن زندگی درست همینه. شاید هم واقعا همینه.
من نمیخوام از چیزی فرار کنم.(هر چند از ظاهر رفتارم این فهمیده میشه، حتی برای خودم) میخوام چیزی رو پیدا کنم. یه چیزی، یه کسی. ـمی دونم که می تونم. چون میخوام. تا حالا نشده چیزی رو بخوام و نرسم بهش. این تنها تکراریه که تو زندگیم همیشه- تا حالا- ازش لذت بردم. دوست دارم همیشه همینطور بمونه، چون اگه نشه اعصابم خورد میشه (هر چند این رفتار آدمای بزدله). من میخوام پس میشه. من نتیجه خواستنم رو می دونم، اگه بخوام میشه. این زندگی درسته.( کاش جرأت داشتم این جمله رو سوالی کنم) . یک نفر بهم گفت : انسان سالم باید بتونه برای هر فکری، زمان و مکان مشخصی بذاره. من باید فکرم رو تقسیم کنم تو زمان و مکان. چه فکر جالبی! هه! من یک انسانم! (حد اقل قرار بوده باشم. شاید). همون کسی که زمان و مکان مسخر فکرشن ،نه فکرش در بند زمان و مکان.
ولی باید سعی کنم اینجوری باشم، حد اقل باعث می شه راحتتر باشم. دارم سعی میکنم.(ولی خودمو یادم نمیره) + نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387 توسط S |
|
| ||||||