|
به مناسبت سال نو(؟!) سعی کنید با همون ریتم مرغ سحر بخونید: نوبهار است، گل به بار است ابر چشمم، ژاله بار است این قفس چون دلم تنگ و تار است شعله فکن بر قفس ای آه آتشین دست طبیعت گل عمر مرا مچین جانب عاشق نگه ای تازه گل از این بیشتر کن... مرغ بیدل ،شرح هجران، مختصر ،مختصر ،مختصر کن. عمر حقیقت بسر شد عهد و وفا بی سپر شد + نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387 توسط S |
یکی از جمعه های آبان 87، صبح آزمون پارسه دادم. عصر از یک سخنرانی بر می گشتم. نوشتم. ایکس: من کی هستم؟ وای: میخوای بدونی؟ ایکس: نه، وقت تلف کنیه. وای: وقت؟! ایکس: چرا خوش نگذرونیم؟ + نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387 توسط S |
خرداد87، نامه ای که قرار بود همه بچه ها برای جشن فارغ التحصیلی بنویسن. من فکر کردم راه خوبیه برای نزدیکتر شدن بچه ها. شاید خانوم اعتصامی هم که این ایده رو داده بود همین فکرو میکرد اما نمی دونم چرا نشد. کاش میتونستم بیشتر کمک کنم . سفر کوتاه بود و جانکاه اما یگانه بودو هیچ کم نداشت. تو دانشگاه خیلی چیز یاد گرفتم، یه کم درس، یه عالمه زندگی. + نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387 توسط S |
حال برای کمی واکاوی بیشتر و جستجوی چاره از زاویه دیگر نگاه می کنیم و کلمات دیگری در توصیف افکار بکار می بریم: نیروهای انسانی سرکوب شده ی درون (که از قبول آنها سر باز می زنیم) ،قسمتی از ناخود آگاه است که یونگ آنرا "سایه" می نامد. و به هر نسبتی که بیشتر سرکوب شده و به عمق رفته باشند خطرناکتر شده و چاره ای جز فرا فکنی این نیرو های مخفی برای فرد نمی گذارد. (که نمود آنرا می توانیم در سلطه طلبی و دشمن تراشی و ... ببینیم). به نظر یونگ شاید درمان آن... + نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387 توسط S |
یک نمونه: در یک جامعه، محدود کردن حالتهای شاد انسانها، ارزش دانسته می شود و بروز بدون مرز محبت و نیز نیاز به توجه و نوازش از سوی دیگران، نفی می شود و این اعمال را ضد ارزش و یا حتی گناه می خوانند، در نتیجه آدمهایی با دو رفتار (یا چند رفتار) بوجود می آیند که کنترل حالات روانیشان نیز (بین حالت کودک و والد) گاهی بسیار برایشان مشکل است. در نتیجه یک جامعه پر از دروغ و ریا می بینیم و معمولا نمی توانیم تشخیص دهیم این دروغ گو ها و ریا کاران و ... فرزندان شیطان نیستند، بلکه + نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387 توسط S |
(یک نماینده ی اقلیت مجلس:) وقتی شادی های بومی از یاد می روند ،جوانان در فرهنگهای دیگر بدنبال شادی می روند. یک مسئول سابق: شادی های جمعی جوانان معمولا با دید منفی نگریسته می شود، و در بهترین حالت، به جای دستگیری و توبیخ و تنبیه جوانان ، از حمایت از حرکتهای جمعی سالم جلوگیری می شود و شادی آنان را منافی با ارزشهای دینی و ملی می دانیم. (این در حالی است که در ارزشهای دینی و ملی که معرفی شده، اثری از شادی دیده نمی شود) یک نماینده مجلس: ای کاش عید ها هم به اندازه عزا ها برای مسئولین فرهنگی ما عزیز بودند. فعالیتهای شادی آفرین و یا تفریحی برای جوانان : Sms ،جوک ،پارک رفتن (البته در حالت تجمع کمتر از 3 نفر!) و در حالت فرهنگی تر (یعنی با پول بیشتر!) سینما و موسیقی. و برای اونهایی که یه کم جهانی فکر می کنن!! شب ولنتاین و کریسمس هم به با لا یی ها اضافه می شه. " کودک درون" که یکی از ارکان اصلی ساختار شخصیتی انسان است و در صورت غیر فعال بودن یک شخصیت نابهنجار را بدنبال می آورد ،امروزه بیشتر به صورت یک پز روشنفکری برای آنهایی که اصرار به نشان دادن فکر روشنشان! دارند در آمده تا اینکه یک موضوع کاربردی برای رفتار اجتماعی باشد. _اصیل ترین نوع بروز شادی، شادی کودکی است که در مواجهه با یک اتفاق بدیع که برای اولین بار آنرا کشف کرده ،نا خود آگاه به صورت خنده ای زیبا بر روی صورتش می بینیم. و با مرور زمان که بزرگتر می شود، کلیشه های زندگی به او آموخته می شود و مواقعی که باید شاد باشد یا غمگین، برایش مشخص می شود (بوسیله ی والدین و معلمین دلسوز!) و به مرور، شادی اصیل ناشی از کشف واقعیتها، جای خود را به یک شادی آموختنی می دهد که تصنعی بودنش از ضاهرش هم پیداست. و بنا به تعریف، یک فرد نرمال در جامعه ی ما کسی است که جای خندیدن و گریه کردنش (و تمام طرز فکر و عملش) دقیقا منطبق بر آموخته هایش باشد! مطمئنا نتیجه ی این تربیت اجتماعی، یک جامعه ی خلاق و پویا می شود و این جامعه می تواند به راحتی به سوی نو آوری و شکوفایی پیش رود. (ما اصلا اهل شعار دادن نیستیم!) + نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387 توسط S |
شهریور و مهر 87: ناتانائیل، در پی آن مباش که در آینده گذشته را باز یابی. تازگی بی مانند هر لحظه را دریاب و شادمانی هایت را تدارک مبین. چگونه پی نبرده ای که هر سعادتی زاییه ی تصاف است و هر لحظه همچون گدایی در سر راهت سبز میشود. بدا به حالت اگر بگویی که خوشبختی ات مرده است، چون تو آنرا بدین سان در رؤیاهایت ندیده بودی . رویای فردا مایه ی شادی است ،اما شادی فردا چیز دیگری است؛ و خوشبختانه هیچ چیز به رویایی که از آن در سر می پروردیم مانند نیست، چون هر چیزی ارزشی دیگر دارد. دوست ندارم که به من بگویی؛ بیا، این شادی را برایت تدارک دیده ام. من تنها شادی های تصافی را دوست می دارم، و آنهایی را که با بانگ من از دل سنگ بیرون می جهند. + نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387 توسط S |
|
| ||||||