|
ساعت پنج عصر بود . پنجره ی اتاقم باز بود و نسیم ملایم و خنک بهاری پرده ی سفید اتاقم را می رقصاند. با خود گفتم چه جالب است که بدون هیچ سازی می شود به راحتی رقصید. بلافاصله با کمی تردید به این نتیجه رسیدم که احتمالا صدایی وجود دارد که من دقت نکرده و آنرا نشنیده ام. حدسم درست بود. + نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388 توسط S |
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388 توسط S |
میانه اردیبهشت- میانه فروردین ۸۷: فریادهای خشم به زنجیر بسته ای بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون زهری چکیده از بن دندان صد امید زهری چکیده از بن دندان صد امید زهری چکیده از بن دندان صد امید زهری چکیده از بن دندان صد امید این منم. ------------------------------------------------ پ ن: امشب یه نفر باعث شد بعد از مدت زیادی من یه جور دیگه یه خودم نگاه کنم. معمولا فکر میکنم همون چیزی هستم که میخوام باشم. ولی انگار فقط فکر می کنم که اونی که فکر میکنم هستم. از حرفاش یاد مولانا افتادم. + نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388 توسط S |
پیشینه تاریخی: "یک روز وارد روستایی شدم و در حالی که به تکه های گوشت بر سر نیزه ها که در حال کباب شدن بود اشاره می کردم پرسیدم: "شما بدن انسان را می خورید؟؟" بلافاصله گفتند: 'Io; yo te?' . بله، شما نمی خورید؟. و بعد از چند دقیقه رییس قبیله با یک ظرف به پیشواز آمد، ظرفی که در آن تکه های بزرگ گوشت بود، و واضح بود که گوشت انسان است. به نظر می آمد که وقتی پیشکشش را رد کردم واقعا ناراحت شد." + نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388 توسط S |
|
| ||||||