|
اگه یه روز.....
بگم از این حکایت، ... که به تو کردم عادت.... دلم پیش دلت مونده تو زندون رفاقت.... زندون رفاقت...
اشکای یخیمو پاک کن. درای قلبتو وا کن...
صدای قلبمو بشنو... من چه کردم با دل تو....... .......
اگه یه شب ...
برسم به حقایق... میشم خدای
عاشق.... میگم رازمو به ستاره ی دریای مغرب...... دریای مغرب... راستی اگه آهنگ "رفیق" سیاوش رو گوش دادی و بغض تو گلوت جمع شد، بدون که منم گوش دادمش. طاقت بیار رفیق.
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 توسط S
Tokyo girl, Tokyo girl ------------------------------------------------------------------------------------------- شنیدن این آهنگ گروه Ace of base رو به دوستان پیشنهاد میکنم. امشب یهو یادش افتادم. ------------------------------------------------------------------------ + نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388 توسط S |
آزادی؛ آزادی انتخاب، نه آزادی اراده. هر انسانی انتخاب می کند که چگونه انسانی باشد و کدام مقاصد اساسی را برگزیند. این طرح زندگی اوست. هر انسان بر پایه این حقیقت که انسان است، ناگزیر از چنین انتخابی است. او "محکوم به آزاد بودن" است. از آنجا که وجود بر ماهیت مقدم است، و از آنجا که آگاهی به تشکیل شخصیتی خاص تقدم دارد، این شخصیت نمی تواند به انتخاب اساسی دست بزند. به سبب آزادی، خود را مسئول اعمال خوسیش می دانیم. تنها بزدلان مسئولیت خویش را انکار کرده می کوشند جبر گرایی را چون بهانه ای برای تخلفات خود بکار گیرند. این، بیش از دروغگویی به خود، دروغگویی به دیگران است. سوء نیت. اعتقاد به خدا یک سوء نیت است، چون مؤمن برای پشتگرمی و حل مشکلات و بخشایش گناهان به خدا تکیه می کند. انسان واقعی مسئولیت اعمال خوشی را می پذیرد و از روی میل میوه ی درخت ممنوعه (آگاهی به خیر و شر) را می خورد. اظطراب بخشی از بهایی است که برای آزادی، مسئولانه می پردازیم. اضطراب تردیدی دردناک در مقابل ضرورت انتخاب بین پاسخهای ممکن یه یک وضعیت خاص است. تصدیق هراسناک این امر است که انتخابهای اساسی ما، علاوه بر خودمان سرنوشت دیگران را نیز رقم می زند. (حتی انتخابهای عادی ما نیز، شاید) اضطراب بازشناخت این نکته است که ما در میان مجموعه اشیاء ضرورتی نداریم. و در نظر بسیاری از آدمهای پیرامون خود، موجودی ناخوانده هستیم. ما نمی توانیم به کمک هیچ احساسی مبنی بر اینکه ما بازیگران نمایش عظیمی هستیم که مفهومی ناب و قهرمانانه یا پایانی نجات بخش دارد، زندگی خود را ارج نهیم. نه در کائنات رهنمود و مقصدی است ،نه در تاریخ. تنها واقعیت بی چون و چرا این است که هر موجود زنده ای رنج خواهد برد و خواهد مرد. هر یک از ما ،موجود تنهای بی یاور و محکوم به فنایی است. انسان با شور و شوق از هوسی به هوس دیگر میل می کند. انسان عبارت است از شور و شوقی عبث. پایان همیشه یکسان است. پایان. + نوشته شده در جمعه 24 مهر1388 توسط S
+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388 توسط S |
چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن
انگار اینو رو پیشونیمون نوشتن این سفر تقدیر ماست واسه همیشه ما همینیم جنگل بدون ریشه ---------------------------------- با تمام شتاب ممکن و با اشتیاق کامل، دارم به سمت یک زندگی راحت و عادی پیش میرم. دیگه احساس نارضایتی ندارم. مگر اینکه شانس بیارم و یک بلای ناگهانی نازل بشه. -- هوا رو به تاریکی است. کجا هستم؟ کسی دور و برم نیست. گم شده ام. پیش پایم کویری خاموش رو به سوی سرزمین های تاریک و ناشناخه پیش می خزد. قلبم می کوبد. باد تنها مخاطب من است. بی هدف و مقصد پیش می روم. به زودی شب خواهد شد. ترسی مبهم توی تنم می چرخد و دست سردش را به پس سرم میکشد. تند میروم. کفشم پایم را میزند.به دنبال درختی، نشانی از دهی، آدمیزادی می گردم. دور میزنم و به سمت چپ میروم. بیابان نگاهم می کند و همهمه ای گنگ و پراکنده در فضاست. چشمم به کوره راهی باریک می افتد که چون نشانه ای جادویی مرا به سوی مکانی نامعلوم هدایت می کند. خسته ام. تشنه ام. افتان و خیزان، خودم را به جلو میکشم. گه گاه، کوره راه قطع می شود و باز، از فاصله ای دورتر ادامه می یابد. باخودم فکر میکنم که هرگز نخواهم رسید. چاره ای جز رفتن ندارم. تنها امید من این راه ناهموار باریک است. گلی ---------------------------------- با تمام شتاب ممکن و با اشتیاق کامل، دارم به سمت یک زندگی راحت و عادی پیش میرم. دیگه احساس نارضایتی ندارم. مگر اینکه شانس بیارم و یک بلای ناگهانی نازل بشه. امشب یک موجود بدبخت دیگه از این دنیا کم شد. من هم کمک کردم این بار. به همین راحتی مرد. + نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 توسط S |
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت خیام به نقل از واسع. ----------------------------------------------------------------------------------------- ـ با این پست دوباره شروع میکنم به نوشتن. ممنون از رفیق گلم که بهم انگیزه داد. + نوشته شده در شنبه 11 مهر1388 توسط S |
ساعت پنج عصر بود . پنجره ی اتاقم باز بود و نسیم ملایم و خنک بهاری پرده ی سفید اتاقم را می رقصاند. با خود گفتم چه جالب است که بدون هیچ سازی می شود به راحتی رقصید. بلافاصله با کمی تردید به این نتیجه رسیدم که احتمالا صدایی وجود دارد که من دقت نکرده و آنرا نشنیده ام. حدسم درست بود. + نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388 توسط S |
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388 توسط S |
میانه اردیبهشت- میانه فروردین ۸۷: فریادهای خشم به زنجیر بسته ای بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون زهری چکیده از بن دندان صد امید زهری چکیده از بن دندان صد امید زهری چکیده از بن دندان صد امید زهری چکیده از بن دندان صد امید این منم. ------------------------------------------------ پ ن: امشب یه نفر باعث شد بعد از مدت زیادی من یه جور دیگه یه خودم نگاه کنم. معمولا فکر میکنم همون چیزی هستم که میخوام باشم. ولی انگار فقط فکر می کنم که اونی که فکر میکنم هستم. از حرفاش یاد مولانا افتادم. + نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388 توسط S |
امشب فیلم اخراجی های 2 رو دیدم. دوباره یک فیلم پر از دروغ، پر از کلیشه. یک فیلم کاملا تجاری. یک فیلم عوام فریب. پر از آدمای سیاه و سفید. و خاکستری های مصنوعی. اما سکانس آخر فیلم اشکم رو در آورد. هر چقدر هم آرمانی یا حتی دروغی باشه. از وقتی که تصمیم گرفتم گریه کردن رو فراموش کنم، فقط دو بار پای فیلم بغضم ترکیده. یه بار میم مثل مادر بود (که البته اشک من ربطی به مادر نداشت) ، بار دوم هم امشب بود. سکانس آخر فیلم همه با هم می خوندن: ای ایران ،ای مرز پر گهر ..... مهم نیست که چقدر ایده آلی یا حتی دروغی بود. حتی اینم مهم نیست که چی می خوندن. مهم اینه که همه باهم می خوندن. همه باهم. همه با هم... + نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388 توسط S |
هِی... تو، بی چاره، پنداشتی که زندگی قُمار خانه است.(؟) زندگی ات؟!! [ لبخندِ تمسخر ] که بیایی و سرمایه را به بازی گیری، به اختیار؟! [خنده] سرمایه یِ خود را؟! [خنده ی بلند] اینجا، روسبی خانه ایست زیبا. و تو مفعول. اهمیت تو این است. ..کائنات باید ارضا شوند. بدون تو این دنیایِ زیبا معنا ندارد.... تو مُهِمّی! [لبخندِ تمسخر] ..... آری، کائنات باید ارضا شوند. .. از زندگی لذت ببر، از بودنت، .... از شدنت. ....آه. [لبخند] یک زمزمه [یک دریافت]: من، بی چاره . به خیالَم زندگی قمار خانه است. (؟) که بیایم و سرمایه را به بازی گیرم، یه اختیار؟ [سکوت] سرمایه ی خود را ؟ [اَشک] اینجا، روسبی خانه ایست، زیبا. و من مفعول. اهمیت من این است. بدون من این دنیایِ زیبا معنا ندارد.... من مُهِمَّم. .... کائنات باید ارضا شوند. ... از زندگی لذت می برم. از بودَنَم. .... از شُدَنَم. ......آه. .. کائنات باید ارضا شوند. [ گریه] .... آه. .. کائنات باید ارضا [..گریه..] شوند. [گریه] کائنات... ... آه.[ لبخند] ... آه. [اشک] ... آه..... + نوشته شده در شنبه 11 آبان1387 توسط S |
اردیبهشت ۸۷ : من دیگه حوصلم از متفاوت بودن سر رفته. الان که فکر میکنم، احساس میکنم مدت زیادی بود (تقریبا زیاد)، (نسبتا)، که داشتم سعی می کردم متفاوت باشم، شاید فقط می خواستم ادا در بیارم. هنوز نمیتونم خیلی دقیق خودم رو نگاه کنم، باید بیشتر بگذره، شاید. اگه دیر نشه. زندگی عادی چه مشکلی داره؟ "زندگی عادی"؟ اصلا مگه میشه عادی زندگی کرد؟ نمی شه. نسبیه. ولی چند وقته (تقریبا خیلی وقت)، (نسبتا خیلی وقت) که سعی کردم تکرار کنم. زندگیم رو میگم. باید اونقدر تو یه مسیر رفت و برگشت کوتاه و مسخره برم و برگردم تا به زندگیم و خودم مسلط بشم، تا هر کاری که میکنم بدونم نتیجش چی میشه. میگن زندگی درست همینه. شاید هم واقعا همینه.
من نمیخوام از چیزی فرار کنم.(هر چند از ظاهر رفتارم این فهمیده میشه، حتی برای خودم) میخوام چیزی رو پیدا کنم. یه چیزی، یه کسی. ـمی دونم که می تونم. چون میخوام. تا حالا نشده چیزی رو بخوام و نرسم بهش. این تنها تکراریه که تو زندگیم همیشه- تا حالا- ازش لذت بردم. دوست دارم همیشه همینطور بمونه، چون اگه نشه اعصابم خورد میشه (هر چند این رفتار آدمای بزدله). من میخوام پس میشه. من نتیجه خواستنم رو می دونم، اگه بخوام میشه. این زندگی درسته.( کاش جرأت داشتم این جمله رو سوالی کنم) . یک نفر بهم گفت : انسان سالم باید بتونه برای هر فکری، زمان و مکان مشخصی بذاره. من باید فکرم رو تقسیم کنم تو زمان و مکان. چه فکر جالبی! هه! من یک انسانم! (حد اقل قرار بوده باشم. شاید). همون کسی که زمان و مکان مسخر فکرشن ،نه فکرش در بند زمان و مکان.
ولی باید سعی کنم اینجوری باشم، حد اقل باعث می شه راحتتر باشم. دارم سعی میکنم.(ولی خودمو یادم نمیره) + نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387 توسط S |
|
| ||||||