|
ترم اول که اومدم دانشکده، چون واحدام با بچه های برق بود ، هیچ کدوم از بچه هی عمران رو ندیدم. غیر از کلاس رسم فنی. خیلی تنها بودم. از اینکه وسط جمع دانشجوهای خوشحال، من تنها ناراحت بودم زجر می کشیدم. فکرکردم تنهایی بهتر از این وضعیته، پس به بهانه ی دوباره کنکور دادن و روزانه شدن ترم دوم رو مرخصی گرفتم و نشستم کنج خونه تا دوباره مثل سال قبل قرنطینه بشم و درس بخونم. (تو تنهایی خیلی فکر کردم؛ فهمیدم مشکل از خودمه . من به جای اینکه به لذت بردن از موقعیت خودم و آشنا شدن با آدمای جدید فکر کنم، همیشه فکر می کردم یه جای کار مشکل داره و همیشه دنبال پیدا کردن مشکل و حل اون بودم، غافل از این که این مشکلات رو خودم از هیچ می تراشم.همش فکر می کردم که با این مرخصی از هم دوره ای های خودم عقب افتادم، وقتی اطرافیان هم اینو بهم می گفتن مثل هیزمی بود که تو آتیش بریزن. در عین حال داشتم برای کنکور هم می خوندم ولی اونقدر فکرم مشغول بود که نمی تونستم به درس فکر کنم.) رتبم از سال اول بدتر شد. برگشتم دانشگاه،ترم 3 بودم و درسای ترم 2 رو داشتم. مشکل این نبود، حالا همه بچه ها بعد از 3 ترم با هم دوست بودن و من باز تنها. تازه شروع کردم به آشنا شدن با همکلاسی هام. وقتی که مقاومت و دینامیک رو افتادم یه ترم دیگه هم از بچه ها عقب افتادم و همه واحدام با بچه های 84 شد.تو جمع بچه های 84 کم کم با بچه ها دوست شدم و از اون تنهایی لعنتی خلاص شدم. یعنی فکر کردم که خلاص شدم. وقتی بیشتر به بچه ها نزدیک شدم، دیدم دوستس ا خیلی سطحیه ،به جز عده کمی از بچه ها کسی دوست صمیمی نداره، اصلا اینجا صمیمیت معنا نداره، همه میگن با هم صمیمی هستیم و در ظاهر خیلی با هم رفیقن ، اما تنها هستن، همه ناراحتن و سعی می کنن خودشون رو خوشحال نشون بدن. همه مثل من برای فرار از تنهایی اومده بودن توی جمع. ولی دوستی ها فقط توی همون جمع بود، فقط تو دانشکده، بعدش دوباره هر کسی تنها می شد. انگار همه به این وضع عادت کرده بودن و راضی هم بودن. من هم مثل بقیه، هر ترم با یک نفر دوست می شدم، دوست صمیمی! اما ترم بعد دوست صمیمیم عوض می شد. و اون نفر قبلی می شد فقط یه همکلاسی. همه از زور تنهایی در به در دنبال دوست بودن، یه رفیق واقعی، ولی نمی دونم چرا نمی شد. جالب اینه که وقتی یک نگاه کلی به بچه ها میندازی میبینی همه با هم رفیقن .و خوشحال. ولی اگه فقط یه کم دقیقتر نگاه کنی.... . شاید هم درستش همینه، شاید دوستی این شکلیه و من اشتباه فکر می کنم.شاید اصلا این چیز مهمی نیست که اینقدر بهش فکر کنیم. رسیدم به سال چهارم، ترم هشتم. یه دفعه دیدم دارن میگن بچه های 83 برای جشن فارغ التحصیلی ثبت نام کنن. یادم اومد که منم ورودی 83 هستم. و قرار بود که با یان بچه ها باشم. فکر کردم اگه با اونا بودم حتما می تونستم دوستای خوب خودمو پیدا کنم. ولی دیگه برای آشنایی دیر شده بود. بچه های 83 اصلا منو نمی شناختن، یا اگه هم میشناختن فکر میکردن هشتاد و چهاری ام. شاید این جشن اولین و آخرین جایی باشه که که می تونم ورودی های خودمو ببینم. جالبه که یه نفر تو جشن فارغ التحصیلی برای اولین بار با ورودی های خودش آشنا بشه. این فرصت برای من غنیمته. حتی اگه دوستی ها سطحی باشه، قشنگه. حتی اگه خیلی کوتاه باشه، فقط به اندازه ی دو کلمه؛ سلام، خداحافظ. + نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387 توسط S |
|
| ||||||