|
18/2/87 اشتباه کردم. گاهی اوقات (شایدم همیشه) من گم نمی شم. یعنی من تصمیم نمیگیرم که گم بشم یا نه. فقط تمام هنرم و قدرتم اینه که چشمامو اونقدر باز کنم تا بفهمم که گم شدم. سهم من از انتخاب راه شاید فقط همینه که هر از گاهی به خودم بیام و بفهمم راهی رو دارم میرم که خودم نمی خواستم توش باشم. یا نمی دونستم که میخواستم توش باشم. یا نمی فهمیدم که چی می خواستم. همین. فقط همین. نه حتی به اندازه ی یک قدم برداشتن به اختیار. هر بار بیدار شدن و فهمیدن اینکه بیداری های قبلی همه در خواب بوده. و حتی نه اونقدر فرصت که بترسم از اینکه شاید هنوز در خواب باشم. باید بترسم؟ هر بار یک تکان. یک تکانه. حتی نمیدونم که دلیل این بیدار شدنهای هر از گاه چیه؟ از کجا تلنگر میخورم که به خودم میام؟ نمیدونم. فقط به اندازه چند بار کابوس بیدار شدن های قبلی یادم میاد. چرا؟ چرا؟ پس گشتن چی؟ پس برگزیدن چی؟ امشب تنهام. و فردا هم. و الان یک بار دیگه پریدم . از خودم که بودم. من حرف میزدم. میزنم. حرف و حرف و حرف... . این حرفا انگار مثل یک روپوشه برای فکرم. برای احساسم. برای من. خودم. اگه هستم. با این حرفاست که دارم خودمو برای بقیه میسازم. میخوام منو اینجوری ببینن. ولی وقتی از خواب میپرم هیچ کس منو نمیبینه. فقط خودم. من اگه باشم خودمو میبینم. فقط برای چند لحظه می فهمم. این تقدیر شوم. داره باز آروم میشه همه چی. شاید دوباره بتونم.نه. شاید بشه. تو همون چند لحظه آخرین تصویرهای خوابم رو دیدم. آخرین خواب. تو هفته ی گذشته نتونستم جلو وحشی گری خودمو بگیرم. این یکی از همون نقاباست که همیشه به صورتم دارم. این دفعه کمرنگ شده بود. نفهمیدم چرا؟ ولی خودمم ترسیدم وقتی که دیدم چقدر دوست دارم وحشی باشم. چه دلیلی داره که من به آدمای دیگه حمله نکنم. به آدما حمله نکنم. آدما؟ شاید اونا هم مثل من ماسک زدن. اما من دوست دارم همه چهره های واقعی زشتشون رو نشون بدن تا من بتونم با نقاب قشنگم همه رو به طرف خودم بکشونم.میگم همه با هم. ولی همه با من رو میخوام. چرا؟ نمیدونم. چرا. میدونم. این خواب قشنگتریه. شاید چون پریدن از کابوس تو تنهایی خیلی ترسناکتره. آره ترسناکتره. این هفته به صورت همه چنگ انداختم، ولی نمیخوام پشیمون باشم. هر دفعه بعد از این اتفاقا، زود یه نقاب جدید میذارم و ادای دوستی دوباره... من وحشی ام. من وحشی ام. من وحشی ام. پشیمون نیستم. (میخوام بگم ای خدا... اما خیلی وقته که اینو نگفتم. شاید خوابمو عمیقتر کنه. شاید دیگه هیچوقت کابوس نبینم. اینجوری هیچ وقت هم نمیفهمم که خوابم. حتی همون چند لحظه که فکر میکنم بیدار شدم.) اما دوباره باید نقابم رو بردارم. فقط تا فردا تنهام. می ترسم که از تنهایی بیشتر بترسم وگر نه... + نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388 توسط S |
|
| ||||||