|
_ جُستن، یافتن و آنگاه اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيشتر باشد کوه. یکی از دفعات قبل، کوهنوردی را دیدم که اتفاقا نقاش هم بود (شاید هم اتفاقی نبود) . قدمهای محکم و مطمئن بر می داشت، اما به خاطر راه و محکم بودن یا صاف بودن آن نبود ، به خاطر خودش بود، اونقدر گم شده بود و اونقدر پیدا کرده بود که به خودش و "توانستن" ایمان آورده بود، یاد حرفای آقای پدر افتادم: "ما خودمون رو باور نداریم".(آقای پدر هم مطمئن حرف میزد.) چرا؟ شاید چون یاد نگرفتیم خودمون مسیر پیدا کنیم. دوستم میگه آدم اگه گم نشه به خودش و خداش توهین کرده.حالا میفهمم. کوهنورد میگفت که تا بحال چندین یار در کوه گم شده. بازم یاد حرفای آقای پدر می افتم که کوه رو با زندگی مقایسه میکرد. حالا میتونم جوابای جالبتری به سوالش بدم. مطمئنا خیلی راحتتره که مسیر خودمون رو از بین مسیرهای رفته انتخاب کنیم، و یا راهی که اومدیم رو برگردیم و باز... . اینجوری راههای رفته رو صافتر و مطمئنتر میکنیم و میتونیم فکر کنیم که برای آیندگانمان هم خدمتی کرده ایم و راه رو براشون ساده کردیم. همون فکری که گذشتگان ما برای ما داشتند. نشونه های این راههای رفته مشخصه، هر جایی که بوی گند روزمرگی و تکرار، یاس و افسردگی ،پیری و تنبلی و ذلت میاد، هر جایی که قبرستانی از تن های بی روح و اجساد موجودات دوپای جونده و رونده (به هیچ کجا) پر شده. دیدن این نشونه ها سخت نیست، ندیدنشون سخته. فقط با نعمت نادونیه که میشه بین اونا زندگی کرد و خوش بود. اگه من میخوام کوهنورد بشم( زندگی رو زندگی کنم)، شاید بدون گم شدن امکان نداشته باشه، شاید در مسیر کوهنورد شدن لازم باشه که بارها گم بشیم، تا پیدا کردن مسیر رو یاد بگیریم. شاید قراره که فایده ی گروههای دوستی و همدلی هامون رو (اگه بتونیم داشته باشیم) تو چنین موقعیتهایی بفهمیم. شاید اگه چندین بار در مسیرهای بیراهه ی کوه، دلهره و ترس واقعی رو تجربه نکنیم. ترس نرسیدن. ارزش گشتن به دنبال مسیر رو بفهمیم و همیشه یک جوینده باشیم، حتی اگه یابنده نباشیم. اگه از گم شدن بترسیم، هیچ وقت گشتن رو یاد نمیگیریم. _گشتن، یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و دوباره گم شدن ... . -------------------------------------------- ۱-همه این حرفا میتونه یه توجیه برای گندی که روز جمعه زدم باشه! و یا یک فریاد دیگه برای تخلیه ی مقداری از تردید و ترسی که تو تنهایی آزارم می ده.(یک آزار لذت بخش). شاید بشه با دو دید به قضیه نگاه کرد. ۲-شاید میشد همه این نوشته رو تو یه جمله راجه به گم شدن و ترس و یافتن و ترس دوباره خلاصه کرد. دوستم اینجوری نوشته بود. اما پاک کرد نوشتشو. + نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 توسط S |
|
| ||||||