|
اول مهر ،کتابخانه فرهنگی ،دانشجویان جدید ، (سال ۸۷) : نا مه ای از دانشجوی دیروز به دانشجوهای دیروز و امروز،از یک آشنا به یک آشنا ،آشنای دیرین : آشنای دیرین..........................سلام امروز روز دیگریست. پس از مدت ها جستجو بالاخره اتاق کوچکی را یافته ایم که پنجره اش به آسمان کتاب باز می شود . باورت می شود؟ آشنای دیرین! اکنون قدمی دیگر به آرزوهایمان نزدیک شده ایم. این اتاق دیگر مشکلات به هم ریختگی و هیاهوی دنیا را ندارد و اکنون ما، مکانی داریم تا با آسودگی خیال بنشینیم و آن چه را که مدتها، با هم و تنها، در بی پناهی مطلق ترسیم کرده بودیم به عرصه ظهور برسانیم. بودن در کنار هم و اندیشیدن را. باورت میشود؟ شگفتِ تقدیرت را میبینی که مدت کوتاهی پس از من ،برای تو نیز سقفی مهیا شده تا در پناه آن ،آسوده و فارغ از تمام جدلها و بیهودگی ها و در زیر نوری که از این پنجره بر دلت می تابد، باورهایت را پیگیر باشی. تو می دانی که این یک معجزه است . دوست من! اکنون مجالی برای انتخاب پیش آمده. یگانه مجالی برای تو. برای تویی که میشناسمت که چون من از حقارت ها و نا فهمی ها به ستوه آمده ای و از آنجا که نفرت را هرگز نیاموخته ای ( هر چند به تو آموزش داده شده ) ؛اگر مأمنی نیابی ،به حرم پاک تنهایی ات پناه می بری تا قداست روحت را نگاهبان باشی. اما اکنون مأمنی هست. تا در این غوغای خشم و خروش و مکاره ی شرف و حیثیت، عشق را نمادی شوی. نه بر گوشه تنگ و تاریک تنهایی عافیت طلبانه ،که برای خودت و برای دیگرانی که هستند ویا از پی تو می آیند. باور کن 4 سال به سرعت برق خواهد گذشت و تجربه این زمان به تو خواهد آموخت که گرمای لذت بخش بودن را زمانی درک میکنی که از خویشتن خویش نگریزی ،در شعله های گدازنده عشق بسوزی و بشکفی و سرخیِ باورت فریادی باشد از سرسپردگی فبیله انسان به مهر واکنون، مجالی است. مجالی است برای انتخاب تو و من، که دردی خاموش و ساکت باشیم و چون زخمی، به چرک نشینیم و بوی "گند مرداب" روزمرگی ما را هم فرا گیرد. و یا درمان را در "ما شدن" بیابیم و راهی به سوی دریاهایِ آزادِ اندیشه. لرزیدن در سرمای تنهایی و تک اندیشی و یا شعله شدن در آتش جمع دوستان هم دل. بدان، عشق تنها شعله ایست که کج راههای بیهودگی و فریفتگی را به تو می نمایاند تا در این راهِ طولانیِِ "از بودن تا شدن" که چراغ ها یش را کشته اند، به بی راهه نروی. آری "آشنای دیرین". امروز روز دیگریست. روزی که جمعی چون تو، همچون خود تو انتظارت را میکشند تا در این اتاق کوچک، در "کتابخانه فرهنگی" به آنان ملحق شوی و در یک گروه صمیمی ، "گروه کتاب" رو در روی هم نشسته و پیوند دوستی را محکمتر کنیم. کسی چه میداند، شاید فرا برای فرزندانمان داستان گروه کتابی را گفتیم که ما را از تمام روندگان راه های حقارت و پستی و فرو افتادگان سیه چال های جهل ونادانی جداکرد تا راه خویش را گیریم و آغاز شویم ،شاید آن زمان هنوز آغاز نکرده باشیم ، شاید در مسیر باشیم یا....نه... و به آنها، به فرزندانمان شاید از کتابخانه ای گفتیم که "فرهنگی" را از آن به یادگار گرفته ایم. قسمتی از زندگیمان را. شاید هم نگوییم. شاید نخواهیم... شاید آن زمان از این یادگار، چیز زیادی برایمان نمانده باشد..... کسی چه می داند......... شاید.......
پ ن: - این متن رو رفیقم نوشت و من خودمو از توش یرون کشیدم. رفیقم گفت دیگه اون متن قبلی نیست، اما... - بجز بند آخر متن قبلا در نشریه کتابخونه چاپ شد. اما بند آخره که فقط برام میمونه. پس برام مهمتره. + نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388 توسط S |
|
| ||||||