|
حدسم درست بود. در آن هوای لطیف بهاری، چند پرنده ی زیبا آواز خود را سر داده بودند و چهچه می زدند و این سازی شده بود برای رقص پرده! همچنان که در خیال خود غوطه ور بودم، ناگهان صدای پدرم را شنیدم که آن سوی حیاط در حالی که باغچه را آب می داد و از پنجره مرا نگاه میکرد ،با صدایی بلندتر از معمول می گفت: «پسرم چه خبره نشستی کنج اتاق کز کردی؟ پاشو بزن بیرون، کمی بگرد حال و هوات عوض بشه. آخه اینم قیافست برا خودت گرفتی، حیف نیست تو این هوای بهاری خودت رو تو اتاق حبس کردی؟» با صدای نزدیک به فریاد پدر، انگار کسی بدون در زدن وارد اتاق شده باشد، از جا پریدم و رشته ی خیال از هوای بهاری و رقص پرده و آواز پرنده ها پاره شد. فضای خانه ی ما طوری است که در آن «اتاق شخصی» معنایی ندارد. هر کس در هر جای خانه باشد در معرض دید دیگران است. حتا اگر در اتاق خودت نشسته باشی و در عالم خیال به نسیم بهاری و رقص پرده و آواز پرنده فکر کنی. اگر در حال فکر کردن مچ ات را بگیرند ،اینطور برداشت می کنند که حتما حالت بد است و یک ناراحتی داری و یا دچار افسردگی شده ای. بعضی وقتها فکر میکنم ما آدم ها چقدر راحت به خلوت یکدیگر وارد می شویم. قبول دارم که چشمهایم به یک جا خیره بودند ولی اصلا حالت بدی نداشتم. ناراحت و افسرده هم نبودم . نمی دانم شاید هم بودم. هر چه باشد کسی که در خود فرو رفته و در دریای فکر غوطه می خورد در نظر دیگران ذاتا افسرده است! برای اینکه به پدرم و اهالی خانه که این حرفها را شنیده بودند ثابت کنم که اصلا آنطور که آنها فکر می کنند نیست و من هم دوست دارم از این هوای بهاری لذت ببرم و دست کم به خودم هم ثابت کنم که آدم گوشه گیری نیستم، پیشنهاد پدر را پذیرفتم و برخاستم که آماده بیرون رفتن از خانه شوم. جلوی آینه ایستادم و برس را برداشتم که موهایم را مرتب کنم. همان دو سه تا شوید معروف! ریزش مو در خانواده ما ارثی است. بعضی وقتها فکر می کنم این دو سه تار مو را هم از ته بتراشم، خلاص! چون همین چند تار مو هم سر کش اند و مثل علف بیابان سیخ روی سرم می ایستند. ژل و از این چیزها نمیزنم، مبادا مادرم بگوید «سوسول بازی» در آورده ام. اما مشکل اساسی، بینی بزرگم است. هر وقت در آینه به خودم نگاه می کنم آن خاطره ی لعنتی به یادم می آید: سال سوم دانشگاه بودمم. با بچه های کلاس (دختر و پسر) رفته بودیم اردو. یادم نیست سر چه موضوعی بچه ها مشغول جر و بحث بودند. بعضی وقت ها فکر می کنم آن کدام موضوع بود که همه با چنان شوری در آن شرکت کرده بودند حتا کسی مثل من که خدای کمرویی است. ماجرا این طور آغاز شد که یکی از بچه ها چیزی گفت و من با نظرش مخالف بودم و علت مخالفتم را با دلیل و منطق گفتم. طرف از حرف من خوشش نیامد و برای اینکه پیش بقیه مخصوصا دخترها کم نیاورد، به قصد ضایع کردن من گفت: «ببخشید میشه شما یکی دماغتون رو بکشید کنار باد بیاد!» همه از این حرف زدند زیر خنده. من به شدت سرخ شدم و حس کردم خون ریخته توی صورتم، زبانم بند آمده بود و نتوانستم چیزی بگویم. با این که جثه ام خیلی بزرگتر از او بود و احتمالا زورم هم بیشتر، ولی جرات نکردم مقابلش در آیم. از آن موقع خیلی هوای بینی ام را دارم و سعی میکنم به نوعی پنهانش کنم. مثلا همیشه سعی میکنم و قتی مشغول صحبت با کسی هستم زاویه ی صورتم را سه رخ بگیرم تا طرف متوجه دماغ بزرگم نشود و «بهش باد برسه». یا اینکه عینک بزنم؛ از آن عینک های سفید و بی رنگ که در شب هم کاربرد دارند. باری بعد از کلی ور رفتن به سر و وضعم و نظر خواستن از تک تک اعضای خانواده که ریخت ام خوب شده یا نه و البته نظر محترم جناب آینه، بالاخره آماه ی بیرون رفتن شدم. پیش خودم گفتم حالا که تصمیم گرفته ام از خانه بزنم بیرون، برای اینکه تنها نباشم به سعید که در حال حاضر نزدیکترین دوستم است، تلفن زنم و دوتایی با هم باشیم و کمی شوخی و بگو و بخند. البته گفته باشم که دوست شماره یک و صمیمی من آیدین در حال حاضر اینجا (در تهران) نیست . کار و زندگیش در اهواز است. اگر بخواهم ببینمش یک شبانه روز در راه است تا به اینجا برسد و این در صورتی است که بتواند مرخصی بگیرد، اگر زنش اجازه دهد، اگر بلیط پیدا کند و هزار اگر دیگر که آدمی را وا می دارد تا به همان دوست دم دستش قناعت کند. بعضی وقت ها فکر می کنم همین مشکل مسافت باعث می شود آدم بقال سر کوچه را به عنوان بهترین دوست انتخاب کند تا هر وقت دلش خواست بتواند او را ببیند. البته این دوستی هم مشکلاتی دارد چون هر وقت به دیدنش بروی انتظار دارد چیزی بخری! زنگ زدم به سعید، بعد از اینکه خانمی مرتبا تکرار می کرد که تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نیست، بالاخره ارتباط برقرار شد و سعید جواب داد. گفتمم: «سعید جان حوصله ام سر رفته می خوام بزنم بیرون ،هستی یا نه؟» تازگی ها پدر سعید یک آردی برایش گرفته، البته قسطی، با ماشین توی یک آژانس کار می کند تا در کنار درس و دانشگاه پولی هم برای خودش پس انداز کند. وقتی به تلفن جواب داد ،مسافر داشت. از نوع حرف زدنش فهمیدم که قبل از رساندن مسافرش نمی تواند بیاید. بعدش هم آنقدر خسته است که حوصله اش را ندارد. بی خیال سعید شدم و از او خداحافظی کردم. پیش خودم گفتم کاش از اول به او تلفن نمی زدم چون مرا به یاد بی کاری خودم می انداخت. آخر مدتی است که درسم تمام شده و دنبال کار می گردم. واقعا تحمل بیکاری خیلی سخت است. فکر می کنم قیافه ام شبیه بچه های ولگرد گرسنه ای شده بود که پشت ویترین یک پیتزا فروشی ایستاده باشد و به کسانی که سیر سیر مشغول خوردن هستند، حسرت می برد. هیچ فرقی با آن بچه نداشتم. او حسرت غذا داشت و من هم حسرت پیدا کردن کار. وقتی می دیدم یک واکسی چطور از جان و دل کار می کند، مثل همان بچه ی ولگرد می ایستادم و بِرّ و بر نگاهش می کردم: _چیه آقا! می خواین کفشاتونو واکس بزنم؟ _نه آقا ممنون! و بعد راهم را می کشیدم و می رفتم . بعضی وقت ها فکر می کنم اگر حسرت از حدی بگذرد، آدم گدا می شود. کاش پدرم این نیاز به کار را در من درک می کرد. مگر من از سعید چه کم دارم؟ چرا پدر سعید برایش ماشین خریده ولی پدر من این کار را نمی کند؟ راستش را بخواهید پدرم اصلا اهل این جور کارها نیست. انگار این در لاک خود فرو رفتنهایش به من هم ارث رسیده است. و برای اینکه کوچکترین حرکتی بکنم، قبل از آنکه به آن حرکت فکر کنم، قبل از آنکه به آن حرکت فکر کنم، به این فکر می کنم که دیگران در مورد این حرکت چه می گویند و از اینگه خودم را در معرض نظر دیگران قرار دهم، ترس مرا فرا می گیرد. پیش خودم می گویم: «با این طرز فکر حالا حالا ها باید بکشی» در همین گیر و دار حتما باید پیش خودم هم فکر بکنم. لعنت بر این فکر کردن هایم! از همین جا بود که در مورد پدرم کمی بد بین شدم، تازه در این گیر و دار و اوضاع و احوال انتظار دارد بزنم بیرون. واقعا بعضی وقت ها فکر می کنم ممکن است بابای ادم نیز همین طور روی اعصابت راه برود. حالا دیگر برای فرار از آن فضای جهنمی خانه هم که شده، باید بزنم بیرون. راستش من پیش خودم خیلی فکر می کنم. این بار هم پیش خودم فکر کردم قبل از اینکه به این و آن زنگ بزنم و از آنها بخواهم بیایند بیرون و قبل از اینکه آنها بکویند که گرفتارند و نمی توانند و قبل از اینکه نزد خانواده از جواب منفی آنها ضایع بشوم، بهتر است تنهایی برم و به قول بابا از این هوای بهاری لذت ببرم! توی راه احساس کردم چیزی یادم رفته و در خانه جا مانده. راستش من همیشه همینطور بوده ام. چه وقتی که به دانشگاه می رفتم و چه حال که گاهی از خانه بیرون می روم، دایم پیش خودم فکر می کنم چیزی را جا گذاشته ام. خوشبختانه این بار درست فکر می کردم موبایلم را جا گذاشته بودم. باید اعتراف کنم که از بس معتاد sms و گیم گوشی هستم، این فقره را هرگز فراموش نمی کنم. اگر هم فراموش کنم، حتی اگر از خانه خیلی دور شده باشم، بر می گردم و برش می دارم. من اصولا آدم تنبلی هستم ولی اگر پای موبایل در میان باشد، تنبلی را کنار می گذارم. بعضی وقت ها فکر می کنم آدم معتاد یک چیز را هیچ وقت فراموش نمی کند. برگشتم، موبایلم را برداشتم و راه افتادم. یک آدم وقتی تنها می زند بیرون کجا می تواند برود؟ یا می رود کافی شاپ (همان قهوه خانه ی خودمان) یا می رود به یک فضای باز مثل پارک و از آنجایی که قرار بود از هوای بهاری استفاده کنم دومی را انتخاب کردم.خانه ی ما تا اولین پارک راه نسبتا دوری بود. به همین خاطر فکر پیاده رفتن را از سرم بیرون کردم و یک تاکسی گرفتم. راستش هنوز باورم نمی شد که به تنهایی بیرون آمده ام. اصلا نمی توانستم قبول کنم که سعید چرا با من نیست. چنان این فکر توی سرم سنگینی می کرد که هیچ لذتی از هوای بهاری احساس نمی کردم. به پارک رسیدم. این پارک به نظر خیلی ها، سرسبز و زیبا طراحی شده. اما نمی دانم چرا آن روز همه چیز برایم حالت بدی داشت. حس خیلی بدی داشتم و نمی دانستم چرا. مثلا وقتی به فواره بزرگ وسط استخر نگاه می کردم یک لحظه این طور به نظرم آمد که یک نفر دهانش را به سمت آسمان گرفته و دارد بالا می آورد! تازگی ها نیمکت های پارک را برداشته اند و به جایش تعداد زیادی صندلی های تک نفری با فاصله گذاشته اند. انگار متوجه شده بودند که این روزها هر کس به پارک می آید دلش می خواهد کسی مزاحمش نشود و مدتی تنها باشد. اما وقتی دیدم چند جوان برای اینکه با هم باشند صندلی های تکی را جا به جا کرده و کنار هم گذاشته اند و عده ای هم اصلا صندلی ها را رها کرده و روی چمن دور هم نشسته اند، پیش خودم گفتم شاید کسی عمدا اینها را این طور چیده باشد! راستی چرا باید صندلی ها اینطور تکی چیده شده باشند. منی که پیش خودم برای هر مسئله ای جوابی دارم، در آن لحظه نتوانستم چیزی بگویم. روی یکی از صندلی ها نشستم.هر چه باشد برای من که تنها به پارک آمده بودم صندلی تکی بهتر بود. این طوری مزاحم کسی نمی شدم و بی جهت یک نیمکت سه چهار نفره را اشغال نمی کردم. حالا خودم هستم و خودم. از آنجایی که عادت داشتم از هر فرصتی برای بازی با گوشی همراهم استفاده کنم. این بار هم موقعیت، مناسب بود داخل منوی گیم شدم و شروع کردم به بازی، نمی دانم چرا اما هر وقت می باختم تمام حوادث آن روز در ذهنم مرور می شد. یاد حرف های پدرم افتادم و بعد نیامدن سعید، رفتن مقابل آینه و یادآوری آن خاطره ها، بازی های آسانتری را انتخاب کنم بلکه با بردن بازی کمی خودم را دلخوش کنم. ولی جالب بود؛ وقتی می بردم اصلا یاد بردهای زندگیم نمی افتادم شاید به این دلیل که اصلا بردی در زندگی ام نداشتم!...
+ نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388 توسط S |
|
| ||||||