تبليغاتX
افسانه ها - پاندورا

افسانه ها

چون انسان به نور الهی رسید، خدایان بر او خشم گرفتند و برای عقوبت فانیان، هفاستیوس فرمان ساخت پاندورا را اجابت کرد، آتنا او را به جامه ای نقره فام پوشانید، مزین به جواهرات و تاجی زرین بر سرش. آتنا او را بافندگی آموخت، آفرودیته گیسوان بلند و لطافت پوستش بخشید، هرمس باطنی حیله گر و طبیعتی مرموز عطایش کرد، نیز هرمس او را سخن گفتن آموخت. دروغ و الفاظ اغواگرایانه را هرمس به او آموخت.

هنگامی که اولین بار بر جاودانان المپ و فانیان زمینی ظاهر گشت، ایشان را شگفتی فرا گرفت.

او را به همراه صندوقچه ای (pithos) حامل ناراحتی ها و مصائب، بیماری ها و عذابهای کشنده برای انسان هدیه فرستادند.

پرومتئوس، خدای گناهکار انساندوست، برادر نادان خود (اپی مته) را پند داده بود که هرگز از خدایان هدیه ای نپذیرد. اما نشنید و پذیرفت پاندورا را. پاندورا صندوقچه ای که هدیه ی الهی به آنان بود را گشود و چنان شد که دریا و زمین و آسمان را شیاطین فرا گرفتند. و یک چیز. تنها یک چیز باقی ماند؛ امید. هسوید در نسب نامه خدایان چنین گفته:

Only Hope was left within her unbreakable house, she remained under the lip of the jar, and did not fly away. Before [she could], Pandora replaced the lid of the jar. This was the will of aegis-.bearing Zeus the Cloudgatherer

اما او نگفته چرا امید مانده؟...

 

(کامل می شود)

+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 توسط S |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

حقیقت؟
همین سوال اونقدر ارزش داره که بقیه زندگیم رو وقفش کنم. (فعلا اینجوری فکر می کنم.) قراره که اینجا خودم رو نشون بدم. خوب هر چی که بخوام رو نشون میدم شاید بعضی از چیزایی که نمیخوام نشون بدم رو هم شما ببینین. اون دیگه دست من نیست.
نکته ی مهم:" جدیدا فهمیدم که اگه میخوام راجع به نوشته های یه نفر نظر بدم بهتره که اول یکم نوشته های قدیمی و جدیدشو زیر و رو کنم، بعدشم برای هر مطلبی که نظر داشتم تو همون بنویسم. اگر هم حوصله دیدن وبلاگ و خوندن نوشته هاش رو ندارم اصلا نظر نمیذارم. نه اینکه همون نوشته ی اولش رو یه نگاهی بندازم و یه چیزی براش بنویسم که خوشحالش کنم مثلا!. قبلا واقعا همینجوری فکر میکردم. (چقدر فکر کثیفی داشتم قبلا!) فکر کنم صاحب وبلاگ وقتی ببینه فکر پارسالش هم برای من ارزش خوندن داره خوشحال می شه (البته خوشحالی اون اصلا برام اهمیت نداره!). مهم اینه که من وقتی دستم رو یکم تو مغز یه آدم فرو میکنم و از اون تهش فکرای یکم قدیمیتر ولی بکرترش رو در میارم فکر میکنم بهتر فهمیدمش (اگه برام مهم باشه که بفهممش)."
در ضمن این عکس بالایی فقط برای نوشته ی روی چترشونه که برام قشنگه، وگر نه این خرسای مسخره هراز مدل دیگه هم کنار هم کپیدن(نشستن) ولی اون نوشته رو چترشون نیست. رو چتر هم نوشته :
"friendship , forever "


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

دی 1388

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
فروردین 1387
آذر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
فروردین 1386


آرشیو موضوعی

افسانه ها(myths & legends )
شخصیت ها
چرک نویس
نوشته های تحقیقی
برداشت آزاد


پیوندها

گروه کتاب (نه تمام امید من به آینده خودم و جامعه)
باور (یک شاعر، یک متفکر)
دکتر لوهو (واقعیت=حقیقت)
مه تاب (دلنوشته های او و آنها...)
پرنیان هفت رنگ (خاطره)
اسطوره پژوهی ایران (معما)


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin